Δ ▲Ψ۩�҉۝۞♠♣♥♫⇒ ईӁ Ďℓ↳Ễ⇐⇒мД̳̿₪™ ईӁ ⇐♫♥♣♠۞۝҉�۩Ψ▲ Δ

دولت ماد یکی از سه تیره آریایی ( ماد، پارس و پارت ) فلات ایران است در سال ۱۳۳۲ پیش از تاریخ خورشیدی بود . مردم ایران او را به پادشاهی برگزیدند. شاهنشاه دیاکو همدان ( هگمتانه‌ ) را به پایتختی خود برگزید و در آن بر روی تپه‌ای، هفت دژ تو در تو ساخت و هر یک را به رنگ ویژه‌ای در آورد.دیاکو ۵۳ سال بر ایران فرمانروایی کرد او توانست اتحادی تاریخی بین تیره های مختلف نژاد آریایی ایجاد نماید .
دیاکو ابتدا توانست 7 طایفه قوم ماد را با هم متحد کند ، وی سپس به عنوان رهبر و قاضی آن 7 طایفه انتخاب شد که این مساله در سال 701 قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاد. پس از 7 سال رهبری در بین این 7 طایفه، وی از طرف مادها ، پارسها و پارتها به عنوان پادشاه ایران انتخاب شد و تا سال 656 قبل از میلاد مسیح حکومت کرد. ماجراهای به قدرت رسیدن دیاکو در کتاب تاریخ هرودوت آمده است. دیاکو پسر کیاکسار (کسی که می‌تواند خوب نشانه‌گیری کند) و کیاکسار نام پدرش دیاکو را بر فرزند گذاشته بود .
فرهاد پسر دیاکو و دومین پادشاه ایران بود و بین سالهای 665 قبل از میلاد تا 633 قبل از میلاد حکومت کرد. مانند پدرش ، فرهاد هم جنگ بر علیه آشوریان را آغاز کرد اما متاسفانه شکست خورد ، به دست آشور بنی پال افتاد و به دست او کشته شد. جانشین فرهاد ، کیاکسار نام داشت او ارتش ماد را تجدید سازمان و نوسازی کرد و با نَبوپَلَّسَر شاه بابل متحد شد. برای استوارسازی این اتحاد، دختر کیاکسار به نام امتیس به همسری پسر نبوپلسر یعنی بخت‌النصر دوم درآمد. امتیس از زندگی در جلگه میان‌رودان دلگیر شد و برای کوه‌های بلند همدان و ایران دلتنگی بسیار کرد. از این رو بُخت‌النصر دوم به عنوان هدیه برای همسرش دستور ساختن باغ‌های معلق بابل را داد تا بلندای دیوارهای آن برای امتیس حکم کوهساران را داشته باشد.
کیاکسار در جوانی، شکست پدرش، فرهاد را در برابر آشوری ها دیده بود و از آن درس عبرتی آموخته بود. او فهمید که برای مقابله در برابر آشوریان، می بایست نیروی نظامی مجهزی تشکیل دهد. زیرا سربازانی که رؤسای زمین دار جمع آوری می کنند، هرگز از عهده ی سپاه منظم بر نمی آیند. از این رو، بر آن شد که سپاهی رزمی، مانند آشور، بنا کند. این نیرو، مجهز به تیر و کمان و شمشیر و سواره نظام ماهر بود.
کیاکسار با این نیروی نظامی، به سوی نینوا حرکت کرده، آن شهر را محاصره کرد. اما پس از مدتی، به او خبر رسید که سکاها، به ایران هجوم آورده اند. او دست از محاصره برداشت و به مقابله با آنان شتافت. کیاکسار ، در شمال دریاچه ی ارومیه، نبردی سخت با آنان کرد و از آنان شکست خورد. سکاها، 28 سال بر سرزمین ماد تسلط یافتند و کیاکسار، در این مدت، مطیع آنان بود. سکاها، شهر سقز را بنا کردند و آن شهر را پایتخت خود قرار دادند.
با گذشت زمان ، کیاکسار ، تصمیم به بیرون راندن سکاها گرفت. او، فرمانده ی سکاها و سردارانش را به یک میهمانی دعوت کرد و همه ی آنان را یکجا مسموم کرد. سپس، لشکریان سکاها را از سرزمین ایران بیرون راند.
چون از این جهت، آسودگی خاطر فراهم شد، کیاکسار برای بار دوم، تصمیم به نابودی آشوریان گرفت. او و نبوپلسر توانستند با همیاری، امپراتوری آشور را درهم‌شکسته و پایتخت آن یعنی شهر نینوا را در ۶۱۲ پ.م فتح کنند. ساراگوس، چون در برابر ایرانیان و آشوریان، تاب مقاومت نیاورد، خود و خانواده اش را در آتش، سوزاند. سپس، شهر نینوا، با خاک یکسان شد و دنیا از جنایات دولت ستمگر آشور، رهایی یافت.
پس از این پیروزی ، ایرانیها میان رودان ( بین النهرین) ، ارمنستان و بخشهایی از آسیای صغیر و بخش شرقی رود قزل ایرماق را نیز ضمیمه امپراطوری خود کردند. در این شرایط رود قزل ایرماق به عنوان مرز بین امپراطوری قدرتمند ایران و سرزمین لیدیه شد. جنگ معروف بین ایرانی ها و لیدی ها که با نام جنگ قزل ایرماق معروف است ، در 28 ماه می 585 قبل از میلاد مسیح ، به دلیل کسوف ناگهانی پایان یافت.

کیاکسار پس از این که جنگ با پیروزی پسرش ، آستیاگ به پایان رسید از دنیا رفت. آستیاگ مرزهای ایران را تا اروپا گسترش داد او پدربزرگ مادری کوروش هخامنشی بود.

 

نخستین پادشاه ایران  

نخستین پادشاه ایران دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد .

 

 بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند . 

دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت .

 دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب 

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بچه ها چند مدته که نمیتونم بیام سر بزنم  دعا کنین تا هفته دیگه کارم تموم شه تابعد

بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

40 عادت آدم های موفق
 

کرایگ هایپر؛ نویسنده، محقق، مقاله نویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفه ای است. در 25 سال گذشته، او با کارهایش به عنوان یک کارشناس حرفه ای موفقیت در حوزه های شخصی و اجتماعی معرفی شده. هاپیر یک سایت هم درباره سخنرانی موثر دارد که در آن نوشته:

«من خواسته ام بخش های مهم کتاب های کمکی که تا به حال خوانده ام و تجربه هایی که در زندگی ام داشته ام را به صورت 40 نکته کلیدی فشرده کنم و در اختیار دیگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتاب هایی که در سطح جهانی فروخته می شوند و درباره خودیاری هستند ممکن است برای بعضی ها قابل استفاده باشند ولی من مایلم چیزی بنویسم که برای همه مفید واقع شود.آ» حالا این شما و این هم 40 توصیه کرایگ هایپر. بخوانید و قضاوت کنید.

 1) فرصت هایی را می بینند و پیدا می کنند که دیگران آنها را نمی بینند.

 2) از مشکلات درس می گیرند، در حالی که دیگران فقط مشکلات را می بینند.

 3) روی راه حل ها تمرکز می کنند.

 4) هوشیارانه و روشمندانه موفقیت شان را می سازند، در زمانی که دیگران آرزو می کنند موفقیت به سراغ شان آید.

 5) مثل بقیه ترس هایی دارند ولی اجازه نمی دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

 6) سوالات درستی از خود می پرسند. سوال هایی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می دهد.

 7) به ندرت از چیزی شکایت می کنند و انرژی شان را به خاطر آن از دست نمی دهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی بافی و بی ثمر بودن است.

 8) سرزنش نمی کنند (واقعا فایده اش چیست؟) آنها مسوولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماما به عهده می گیرند.

 9) وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت شان استفاده کنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت شان پیدا می کنند و بیشتر از ظرفیت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتری استفاده می کنند.

 10) همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ریزی می کنند و فکر می کنند تا وقتی که کارشان را انجام می دهند استرس کمتری داشته باشند.

 11) خودشان را با افرادی که با آنها هم فکر هستند متحد می کنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می دانند.

 12) بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی گذارند زندگی شان اتوماتیک وار سپری شود.

 13) به وضوح و دقیقا می دانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی می کنند به جای اینکه صرفا تماشاگر زندگی باشند.

 14) بیشتر از آنکه تقلید کنند، نوآوری می کنند.

 15) در انجام کارهایشان امروز و فردا نمی کنند و زندگی شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمی دهند.

 16) آنها دانش آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار می کنند. آنها از راه های مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد می گیرند.

 17) همیشه نیمه پر لیوان را می بینند و توانایی پیدا کردن راه درست را دارند.

 18) دقیقا می دانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگی شان را با از شاخه ای به شاخه ای دیگر پریدن از دست نمی دهند.

 19) ریسک های حساب شده ای انجام می دهند؛ ریسک های مالی، احساسی و شغلی.

 20) با مشکلات و چالش هایی که برایشان پیش می آید سریع و تاثیرگذار روبه رو می شوند و هیچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمی کنند. با چالش ها روبه رو می شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می برند.

 21) منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمی مانند تا آینده شان را رقم بزند. آنها بر این باورند که با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان می سازند.

 22) وقتی بیشتر مردم کاری نمی کنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینکه مجبور به کاری بشوند، عمل می کنند.

 23) بیشتر از افراد معمولی روی احساسات شان کنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند که ما داریم ولی هیچ گاه برده احساسات شان نمی شوند.

 24) ارتباط گرهای خوبی هستند و روی رابطه ها کار می کنند.

 25) برای زندگی شان برنامه دارند و سعی می کنند برنامه شان را عملی کنند. زندگی آنها از کارهای برنامه ریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.

 26) در زمانی که بیشتر مردم به هر قیمتی می خواهند از رنج کشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرایط سخت را می فهمند.

 27) ارزش های زندگی شان معلوم است و زندگی شان را روی همان ارزش ها بنا می کنند.

 28) تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، می دانند که پول و موفقیت مترادف نیستند. آنها می دانند افرادی که فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است که خیلی ها خیال می کنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافته اند که پول هم مثل بقیه چیزها یک وسیله است برای دستیابی به موفقیت.

 29) اهمیت کنترل داشتن روی خود را درک کرده اند. آنها قوی هستند و از اینکه راهی را می روند که کمتر کسی می تواند برود، شاد می شوند.

 30) از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشی از اینکه کجا زندگی می کنند و چه دارند و چه طور به نظر می رسند، توجهی ندارند.

 31) دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا به خواسته هایشان برسند خوشحال می شوند.

 32) متواضع هستند و اشتباهات شان را با خوشحالی می پذیرند و به راحتی عذرخواهی می کنند. آنها از توانایی هایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمی شوند. آنها خوشحال می شوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک می کنند تا خوب به نظر برسند بیشتر از کسب افتخارات شخصی شان لذت می برند.

 33) انعطاف پذیر هستند و تغییر را غنیمت می شمارند. وقتی وضعیتی پیش می آید که عادت ها و آسایش روزمره شان را بر هم می زند از آن استقبال می کنند و با آغوش باز وضعیت جدید و ناشناس را می پذیرند.

 34) همیشه سلامت جسمانی خود شان را در وضعیت مطلوبی نگه می دارند و می دانند که بدنشان خانه ای است که در آن زندگی می کنند و به همین خاطر، سلامت جسمانی برای آنها خیلی مهم است.

 35) موتور بزرگ و پرقدرتی دارند. سخت کار می کنند و تنبلی نمی کنند.

 36) همیشه منتظر بازتاب کارهایشان هستند.

 37) با افراد بدذات و غیرموجه نشست و برخاست نمی کنند.

 38) وقت شان و انرژی شان را روی وضعیت هایی که از کنترل شان خارج است صرف نمی کنند.

 39) کلید خاموش روشن دارند. می دانند چگونه استراحت کنند و ریلکس شوند. از زندگی شان لذت می برند و سرگرم می شوند.

 40) آموخته هایشان را تمرین می کنند. درباره تئوری های عجیب و غریب خیالبافی نمی کنند بلکه واقع بینانه زندگی می کنند.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

رخدادنگاران آورده که ابراهیم پیامبر، هراز گاهی چند به دیدار هاجر و اسماعیل به مکه مکرمه می آمد تا آنکه ماموریت الهی  دیگری به ابراهیم سپرده شد .

 

و اینک ماموریت دیگری از سوی خدای بزرگ: ابراهیم خانه‌ای بنا نه، که موحدان عالم گرداگرد آن جمع گردند و ندای توحید سر دهند.

مناره‌های توحید در سر زمین امن (مکه مکرمه) با دستان مبارک ابراهیم و اسماعیل بنا شد و آنجا محل نزول فرشتگان، قبله موحدان و محفل خدا پرستان گردید.

خدای بزرگ فرمود: و با ابراهیم و اسماعیل پیمان بستیم که خانه ما را بر طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان سجده‌گر پاک و پاکیزه گرداند (بقره 124).

و یاد آر؛ هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه طیبه کعبه را بنا می نهادند و بالا می بردند و گفتند: بارپروردگارا این تحفه را از ما بپذیر و هر آینه تو شنوای دانایی (بقره 127) .

و فرمود: و هنگامی که کعبه معظمه را بازگشتگاه مردم و پاداشخانه آنان قرار داده و از هر ناگواری ایمن گردانیدیم و جایگاه ابراهیم را نمازخانه مردمان نمودیم (بقره 125) .

و فرمود: ای ابراهیم درمیان مردمان درآ، و بانگ برآور؛ که ای جهانیان به سوی خدا آیید و حج گذارید، عالمیان نیز پیاده و سوار بر هر مرکب لاغری از راه دور و نزدیک به سوی تو می آیند تا گواه بر منافع خویش باشند و تا یاد خدا را در روزهایی چند زنده نگه دارند (حج 27) .

و اینک همه آزمونها به فرجام رسید و ابراهیم پیروز میدان جنگ با نادانی و شرک و بت پرستی گردید و در مصاف با ابلیس، چهره‌های کریه شیطانی را به خاک مذلت کشاند.

و اینک ای ابراهیم: تو را پیشوای مردم قرار دادیم .

بارخدایا؛ فرزندانم را نیز پیشوایان مردمان قرار می دهی ؟ فرمود: میثاق من با ستمگران بسته نخواهد شد (بقره 124).

و فرمود: و یاد آر هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا؛ دیار مکه را ایمن گردان و مکیان مومن را از میوه هایت روزی ده .

یزدان پاک دعایش را مستجاب کرد و فرمود: و نا سپاسان را فرصتی کوتاه خواهیم داد، پس آنگاه به شکنجه گاه دردناک آتش روان خواهیم ساخت و چه بد فرجامی است (بقره 125) .

ابرمرد

و ابراهیم فرمود: بارخدایا ما را تسلیم خویش فرما و از فرزندان ما امتی  فرمانبردار خود قرار ده و راه و رسم عبادت و بندگی را به ما نشان ده و بازگشت و توبه ما را پذیرا باش که تنها تویی بسیار توبه پذیرنده و مهرورز (بقره 128).

بار پروردگارا؛ در میان آنان فرستاده‌ای از خودشان قرار ده تا آیات نورانیت را بر ایشان بخواند و دانش و فرزانگی به آنان بیاموزد و آنان را از زنگارهای دل پاکیزه گرداند ، هرآینه تو همواره عزیز و فرزانه‌ای (بقره 129) .

خدای بزرگ فرمود: و چه کسانی جز سفیهان از آیین ابراهیمی بر می‌تابند و به یقین ما او را در دنیا برگزیدیم و همانا در آخرت از شایستگان است (بقره 130) .

و ابراهیم همانی است که خدایش به او فرمود که تسلیم شو و او گفت تسلیم پروردگار جهانیان گردیدم (بقره 131) .

و هموست که همه فرزندانش را به سوی اسلام فراخواند و گفت: ای همه فرزندانم؛ خدای بزرگ دین اسلام را برای شما برگزیده است، پس نمی میرید مگر در حالی که شما مسلمان و تسلیم پروردگار جهانیان باشید (بقره 132).

رخداد نگاران چنین نگاشتند که ابراهیم پس از عمری جهاد و مبارزه در راه خشنودی خدای بزرگ و پیروزی و سربلندی در تمام آزمونهای الهی و به انجام رساندن رسالت الهی و اقامه توحید از عراق تا شام و از شام تا حجاز و یمن سر انجام در سن یکصد و هفتاد و پنج سالگی بدرود حیات گفت و فرزندانش اسماعیل و اسحاق و همسرش هاجر را در غم فراق خویش اندوهگین ساخت و پسرانش اسحاق و اسماعیل که پیشوای یکتاپرستان عالم پس از پدر گردیدند، پیکر مطهرش را در حبرون فلسطین، در باغ عفرون بن صرصر و در کنار مزار مطهر همسرش ساره بخاک سپردند و هم اکنون شهری که مرقد مطهر آن پیامبر بزرگ الهی در آن واقع گردیده، شهر الخلیل نام دارد.

در همیشه‌ی تاریخ توحید یادش جاودان و نامش گرامی باد  و سلامٌ علی ابراهیم.

اسماعیل پیامبر که درود خدای لایزال همواره بر او باد، نیز پس از عمری مجاهده و تلاش در راه خدای ابراهیم در مکه مکرمه بدرود حیات گفت و در کنار مادر گرامیش هاجر در نقطه‌ای در کنار کعبه دفن شد که هم اکنون آنجا را "حِجْر اسماعیل" می‌گویند.

و اسحاق پیامبر که فرزند دوم ابراهیم بود در فلسطین بدرود حیات گفت و در کنار پدر آرمید و فرزند مبارکش یعقوب او را به خاک سپرد.

 

درود خدا و دلهای خدایی  بر آنان روزی که متولد شدند و روزی که مردند و روزی که برانگیخته خواهند شد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند . یکی از آنها از سر خشم ؛ بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بو د؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید ، روی شنهای بیابان نوشت .< امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد > . آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ؛ لغزید و در آب افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت ؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد : < امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد > دوستش با تعجب پرسید : < بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم ؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی ؟ > دیگری لبخند زد و گفت : < وقتی کسی مارا آزار میدهد ؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش ؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . >

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

معاشران گره از زلف یار باز کنید گل
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنیدگل

حضور خلوت انس است و دوستان جمعندگل
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنیدگل

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویندگل
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنیدگل

به جان دوست که غم پرده بر شما ندردگل
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنیدگل

میان عاشق و معشوق فرق بسیار استگل
چو یار ناز نماید شما نیاز کنیدگل

نخست موعظه پیر صحبت این حرف استگل
که از مصاحب ناجنس احتراز کنیدگل

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقگل
بر او نمرده به فتوای من نماز کنیدگل

وگر طلب کند انعامی از شما حافظگل
حوالتش به لب یار دلنواز کنیدگل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()


Design By : Pars Skin